|
|
|
|
|
تو می دانی و همه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من ،از آوردن برق امیدی در نگاه من ،از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است . تو می دانی و همه می دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو ،زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است ،از شادی توست که من در دل می خندم،از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم . نمی توانم خوب حرف بزنم . نیروی شگفتی را که در زیر کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب،دریاب. من ترا دوست دارم ،همه زندگی ام و همه روزها و شبهای زندگی ام بر این دوستی شهادت می دهند،شاهد بوده اند و شاهد هستند.
دكتر علي شريعتي
|
||
|
|
|
|
|
خدای خوب و مهربونم خیلی دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0 AM توسط نسیم
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم: خدای من دقایقی بود که در زندگانی هوس میکردم سر سنگینم را که پر از دغدغه های دیروز بود و هراس فردا،برشانه های صبورت بگذارم در آن لحظه شانه های تو کجا بود؟ گفت:عزیز تر از هر چه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه میگویی... من همچون عاشقی که به معشوق خویش مینگرد با شوق، تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم... گفتم : پس چرا راضی شدی که من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟! گفت:عزیزتر از هر چه هست " اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج میکند." اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگار های روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه میشود تا همیشه شاد بود! گفتم:آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟! گفت:بارها صدایت کردم... آرامک گفتم از این راه نرو که به جایی نمیرسی تو هرگز گوش نکردی! و آن سنگ بزرگ، فریاد بلند من بود: که عزیزت از آنچه هست از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید... گفتم:پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی! اما چیزی نگفتی چیزی نگفتی چیزی نگفتی بارها گل برایت فرستادم میخواستم برایم بگویی.... آخر تو بنده ی من بودی... چاره ای نبود، جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی!! گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟! گفت:اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دیگر خدای تو را نشنوم تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر... * گفتم: مهربانترین خدا دوست دارمت گفت:عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت* |
||
|
|
|
|
|
خدايا به خاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم !
خدايا به خاطر اين که هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندکي از راه راست سست مي شود ، تو با تلنگري به راهم مي آوري ، از تو سپاسگزارم !
خدايا ! ممنونم که هر زمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلايي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به
ياد آورم که در برابر اراده بي نهايت ، هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد !
خدايا ! از اين که مي بينم بزرگي چون تو ، همواره مرا زير نظر دارد و هرگزفراموشم نمی کند ، سخت به خود مي بالم .
خدايا ! با اين که گناه کرده ام ، ناسپاسي نموده ام ، حتي گاهي از رحمت بي کرانت نا اميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام ، اما تو مهربان
هر زمان که درمانده از همه چيز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز
پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري ، حمايتم کرده اي !
به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو چه مي توانم بگويم ؟
اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟ خدايا ! شماره دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجیب وخارق العاده ات در سخت ترين و غير ممکن ترين شرايط ياورم بوده اي ، از
حساب بيرون است .
تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيز هايي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد ، پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن
شادماني ، عشق ، آرامش و سعادت حقيقي ياري ام کني ، چرا که بدون تو
هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم .
خداي من ، مي دانم که با اين همه ، تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم هستي ، زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين
مي افکند :اگر آنان که از من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق
ديدارشان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند . |
||
|
|
|
|
|
دکتر علی شریعتی |
||